
هر موجودی که یکسال از عمرش گذشت معنی و مفهوم بهار را می فهمه .وقتی با نزدیک شدن خورشید به کره زمین هوا گرم می شده وقتی سبزه ها سر از خاک بیرون می آورند و چرخه طبیعت از سبزه تازه شروع می شود. برای همه موجودات وما انسان ها هم پر از شادی و شور وسرزندگی است .راستش را بخواهید بهار ما آدما چند روز زودتر از عید نوروز شروع می شود درست از وقتی که از در خونه به قصد خرج کردن پولی که به سختی بدست اومده به راه می افتی، وقتی از درب منزل خارج می شوید از لابه لای شاخه درخت صدای انواع پرندها را می شنوی و نسیمی که صورتت را نوازش می دهد ، احساس شادی در دل آدم پدیدار می شود که همون بهاره . وقتی وارد بازار می شی کم کم با ازدحام آدما روبرو می شوید که دور مغازه ها پرسه می زنند. بچه هایی که خرید کردند و شادند وبعضی ها که بغض کردند و غر می زنند اینجا همه آدما تند راه می روند، زود می خرند ، زود تصمیم می گیرند و زودتر انجا را ترک می کنند. در کنار انها مغازه دارها وقتی می بینند جنسی که ماهها گرد و غبار گرفته حالا تبدیل به پول شده یا جنسی که تولید شده زود به دست مشتری می رسه و انها هم به پول خودشون پولهایی که حالا توی دستهای آدما موج می زند اضافه میکنند. تو این گردونه گردون در یک نقطه کور دنیا به بهار می گند "قارا یاز" یعنی بهار سیاه می دونید چرا؟ وقتی همه پولهایت را بذر خریدی و کاشتی و چشم امید به برداشت کردن آن داشتی وقتی شش ماه از سال را با این درآمد سر کردی و سه ماه زمستان را با آن گذراندی سه ماه بهار روزهای سختی است که باید درآمد دیگری داشته باشی. آن وقته که درآمد کم یعنی آمدن سه ماه سخت دنیا یعنی بهار وای به وقتی که مهمان نوروزی چند روزه هم داشته باشی .با همه این حرفها وقتی ادما دارند برای خرید عید و بهار فکر می کنند، کفشدوزکها دنبال یک خانه جدید زیر بته ای سنگی می گردند ، درختها جوانه می زنند و کوهها سر سبز می شوند .جوانه ها خاک را کنار می زنند تا آفتاب را ببینند ،برای آنها بهار یعنی شروع زندگی. بهار برای بچه ها یعنی نو پوشیدن و شاد شدن، برای مادر ها یعنی تمیزی و خانه تکانی برای پول جمع کنا یعنی روز پول در آوردن و برای بی پولها هم یعنی (قارا یاز) برای شما یعنی چی؟ مهم نیست آدم چی بپوشه چی بخره مهم اینه که آدم بهاری زندگی کنه دلش بهاری باشه زمستونش بهاری باشهعمرش هم بهاری باشه.

صدای تک تک چوبهایی که آتش آنها را خورد می کند، همهمه پسرهای تو کوچه که دور یک ظرف پر از آتش جمع شدند ، چند تا نقطه قرمز که تو کوه چشمک می زنند ، نوید آمدن چهارشنبه آخر سال را می دهد.از کنار در خانه ای بال یک چادر پیدا می شه و دو تا چشم کنجکاو که خیابون را دور می زند. چند تا پسر شیطون هشت و یا 9 ساله ای که یکی از بقیه تپل تره و هنوز از کبریت روشن کردن می ترسه اما برای اینکه کم نیاره ترقه را روشن می کنه و میندازه و بعد هم فرار می کنه و صدای ترقه هایی که هر چند وقت یکبار به گوش می رسه و خانومی که با یک پلاستیک آجیل مشکل گشا از ته کوچه پیداش می شه و داخل اکثر خانه ها نوری نارنجی که کم زیاد می شه.
مگه شب چهارشنبه سوری آمده؟ بعضی ها که شادی توی دلشون موج می زنه خودشون را با چادری می پو شانند تا با صورتی پوشیده به قاشق زنی برن. یادم میاد کوچکتر که بودم دنبال داداشم برای قاشق زنی رفتیم من با سفارش اون یک گوشه قایم شدم و او نزدیک در خاله خانم با همان قاشق در می زد و بعد قاشق را محکم به ظرفی که همراه آورده بود می کوبید. خاله خانم داره صدا می زنه از این همه سر و صدا و عجله بیچاره شده بود آجیل و شیرینی و سکه را در ظرف او ریخت و من که قرار را فراموش کرده بودم چادر را از سر برادرم کشیدم. چهارشنبه آخر سال همون که سال پیش براش می خوندیم( زردی من مال تو سرخی تو مال من ) از پارسال تا حالا چند تا چهارشنبه اومده و رفته؟ چندتا ازچهارشنبه ها را اونطور که دلت می خواست پشت سرگذاشتی؟ کدام یکی از چهارشنبه را موفق بودی ؟ و کاری کردی که از گذشتن پشیمان نباشی؟ چهارشنبه سوری بهانه است تا ما بدونیم روزهای عمرمون که هر کدام مثل چهارشنبه است برای چی و چطوری می گذره و آتیش اون می گه مثل من با همدیگر گرم و صمیمی باشید بدیها را بسوزونید تا با روشنی خوبیهای اطرافتان را ببینید و اونیکه می مونه خاطره یک شب دور یک گرمای دوست داشتنیه .
الهی اجاق خونتون همیشه گرم ،اجاق دلتون روشن و همه روزهاتون مثل چهارشنبه سوری پر از شادی وهیجان و مهر و محبت باشه .
الهی
با رسیدن به اربعین حسینی و شروع پخت شله نذری ها در خوانسار و همچنین نزدیک شدن به روزهای پایانی ماه صفر و گرمتر شدن روضه و دعا در خانه های خوانساریها یاد این خاطره که مادر آن را نقل کرده بود افتادم :
کوچک که بودیم همیشه من و خواهرم برای رفتن به مهمانی سر و دست می شکستیم و در نتیجه مجبور می شدیم به نوبت به مهمانی برویم. یکی از آن روزها مادر را برای آش نذری دعوت کرده بودند نوبت خواهرم هم بود، من عادت داشتم از جاهای بلند بالا بروم از دیوار حیاط که به بلندی آن عادت داشتم(دیوارها در آن دوران سنگ چین بود و برحتی میشد از آنها بالا رفت) بالا رفتم و منتظر ماندم، سایه ای از دور جلوه می کرد، خواهرم بود با یک پلاستیک پر از آجیل و شیرینی که در دستش بود با غرور و آهسته می آمد.
نزدیک که رسید گفتم : دستت را بده به من تا با هم بنشینیم و آجیل و شیرینی را قسمت کنیم باید نازش را میکشیدم تا راضی شود سهمش را با من تقسیم کند دستش را گرفتم چیزی نمانده بود که به بالا برسد، فقط یک پله دیگر مانده بود او چاق تر از من بود.با تمام قدرت او را به طرف خود کشیدم،ناگهان احساس کردم زیر پا هایم خالی شد و هر دو روی زمین افتادیم.چشمهایم را گشودم و مادر را دیدم که به طرفمان می دود،با سرعت از جایم برخاستم نگاهی کردم به خواهرم،چشمهایش بسته و دهانش باز مانده بود.نه نفس می کشید و نه ناله ای می کرد. وقتی مادرم را در نزدیکی خودم احساس کردم پا به فرار گذاشتم شب با پا در میانی خاله به خانه آمدم مادر زیر چشمی به من نگاه می کرد. به طرف پدرم رفتم می دانستم که در آغوشش، پناهم خواهد داد.در آغوش او گریه کردم و از آن به بعد هر موقع صحبت از مهمانی پیش می آ ید این خاطره را که ازایام کودکی در ذهنم مانده به یادم می آورم و از آن رفتار کودکانه ام، خنده ام می گیرد. ولی اگه شما هم موقعیت مرا داشتید، قطعا همین کار را انجام داده بودید.
این طور نیست؟
سلام اومدی؟نمی دونی چقدر دلم هواتو کرده بود،اصلا راحت بگم وقتی نمیای، سر نمی زنی، بد جوری دلتنگت می شم. دیروز تو را تو آیینه قلبم دیدم با اینکه همدیگر را نمی شناسیم اما همین که دوستی میای سر می کشی احوالی می پرسی مثل یک برگی که توی آب برکه ای موج می زنه، امواج محبتت تموم دلم را می گیره بعد تمام غصه ها آه بلندی می شه و تموم گرد و خاکا از روی آیینه قلبم پاک می شه، اون وقت می تونی برق شادی از چشمهام بخونی مهم نیست که ما همدیگرحالا دیدیم یا ندیدیم می شناسیم یا نمی شناسیم . مهم اینه که وقتی کسی به افکار دیگران احترام بگذاره احترام هم می بینه این طوری هم می تونه ادعا کنه و از دیگران اشکال بگیره هم اشتباهی باشه و اشکال خودش تصحیح کنه می دونی میگم اشکال آخه من از کلمه عیب و معایب خوشم نمیاد اشکال یعنی وقتی شکل ذهنتو اشتباه کشیدی پاکش کنی و صحیح تر بکشی. بگذریم.
خواستم بگم وقتی به هم دیگه سر می زنیم حتی اگه از همدیگه شاکی باشیم با حرف زدن رفع کدورت می شه وقتی نیستی یا دیر تر به دنیای آشنایها میای یادت می کنم اگر چه مشغول کاره روز مره هستم اما تو فکر اینم که این دفعه که بهم سر می زنی یه مطلب تازه تر داشته باشم تا برای سر زدنت بهونه داشته باشم.