
صبــــــــــــــا
هنوز پا از دنياي كودكي فراتر نگذاشته بودم كه موجود كوچك ديگري وارد خانواده ما شد كه زياد هم غريبه نبود.اون فرزند خواهر من بود كه دستان و صورت كوچكش لبخند را بر هر لبي نقاشي ميكرد گريه نرم و نازكش دلم را مي لرزاند و با آنكه گريه اش دوست داشتني ترين ترانه غمگين جهان بود اما به هر تدبيري بود او را آرام مي كرديم به خيال اينكه نازش خريدار دارد و جواب گريه اش خنده است.ساعتها منتظر پر زدن خواب و پيدا شدن دو تا چشم گربه اي كه هنوز از روشنايي دنيا مي ترسيد مي ماندم.او را كه در آغوش مي كشيدم بوي بهشت مي داد انگشتم را كه روي صورت كوچكش مي كشيدم صورتش را به هواي پيدا كردن انگشتان من به اين سو و آن سو مي برد.همچون مرغ عشقي به هواي ديدنش پر مي كشيدم و او شد صبايي كه وجودم وجود او بود!
روزگار هميشه به اين روال نچرخيد. در فصل كوچ مادر و پدرش او را به شهر ديگري بردند.من و ماندم و عكسهاي گهواره اي كه مي خنديد.خنده هايي كه گريه مي شد گريه هايي كه غنچه شدن لبهاي بي ترك نازكي را به ياد مي آورد .كم كم مرا كه مي ديد لبهايش لوله ميشد صداي شبيه "هو" را تكرا ميكرد مي پنداشتم كه مرا صدا مي زند.به سوي او پر مي كشيدم و او را نمي يافتم.چيزي را گم كرده بودم كودكي ام را ....
با گذر ايام پا در دنياي بزرگترها مي گذاشتم اما هنوز تصوير محو آن زمان از خاطر من نمي رفت.با دنياي مهد آشنا شدم.بزرگتر ها با نيش خندي مي گفتند بعد از چند سال تازه مي خواي بري پيش دبستاني؟ اما من كودکیم را در لبخندهاي كودكاني مي يافتم كه مادرانشان آنها را اورده بوددند تا چند لحظه اي خانه اشان آرام گيرد و هياهوي آنها مرا از نو ساخت.بعضي وقتها كنجكاوي هايشان به دردسرهايي مي اندازد كه البته مسئولش من هستم .وقتي در حال آرام كردن يكي از آنها ديگري اسباب بازيش را با خود مي برد رضا انگشتش را لابلاي صندلي قرار داده و زهرا لپ مريم را گاز گرفته است آن يكي مادرش را مي خواهد و محسن بروي زمين به خواب رفته است .بايد به آنها درس زندگي كردن را بدهم تا آينده اش را نقاشي كند.در دستان من دايره مي گيرند و يا دلي بي كينه شعر پاكي را مي خوانند انگار نه آنها بودند كه با يكديگر دعوا مي كردند در حالي كه در آئينه دلشان نقش يكديگر را مي زنند براي گرفتن دستهاي من مشاجره مي كنند.صبح ها گلايه بزرگترها و روزها بهانه كوچكترها .فقط دنياي پاك و يك رنگ و صداقتي كه در حرف هاي بريده بريده آنها و شادي كه از برق نگاهشان مي يابم راه زندگي را براي من مي كاود كه پايان سبز زندگي را تا بي نهايت نشان ميدهد و روزي را مي بينم كه فرزندان من براي آبادي ايرانشان مي كوشند و من بزرگ شدن آنها را به نظاره مي نشينم.
آن روز که کامپیوتر را شناختیم مانند ماهی در اقیانوس اطلاعات وارد دنیای مجازی شدیم. در شهر آب ها دوستانی را دیدیم که صادقانه راه را نشان دادند ، یک رنگ و مهربان همراهیمان کردند .خبری گرفتیم ،مطلبی شنیدیم، در پنجره ها سرک کشیدیم تا آنها که سبقت گرفته اند دست ما را بگیرند و ما راه را برای مبتدی ها هموارتر کنیم.اکنون که دنیای اطرافمان شلوغ تر شده و روزگار گرفتارترمان کرده،فرصتمان کمتر شد . یاران گلایه کردند،بعضی ها خرده گرفتند،بعضی هم برق شوق در چشمانشان درخشید گویی از رفتن ما خوشحالند و بدشان نمی آید چند روزی هم گود در دست آنها باشد.ما که ادعایی نداریم ولی به خاطر یارانمان هم که شده از همه دوستان رخصت میگیریم و در کنار آنها ره میکاویم و از آنها می خواهیم تا مشغله های روزانه را پای بد قولی امان ننویسند پس:
همه جا رخصت