
آنچه امروز در مسیر زندگی اتفاق افتاده همه توی ذهنم می پیچه. روی شانه هام، شاید هم گردنم، یک باری نشسته. اما اونها هم نمی تونند آن حال ملول را از من بگیرند. آخه حالا غروبه. صبح شیطون دلمو قلقلک می داد اوه حالا کو تا غروب اما حالا...
اما حالا غروبه. وقتی هوا خاکستریه، از در خونه همون پا گرده اولی خونه که پر از کفش های جور وا جوره، وارد شدی، اون وقت که بوی افطاری میاد.صدای تلویزیون ، آهنگ ربنا به پاهات قوت می ده تندتر بری. نه، می دوی. یعنی چند تا پله را یکی می کنی و بال می زنی. نه اینکه گشنته، نه اینکه وقت خوردنه نه، فقط بخاطر اینکه آدم توی دلش احساس می کنه یه کاری کرده، یه چیزی شده .آدم خودش را دوست داره، پیش خانواداش عزیزتر شده، پیش دلش عزیز شده، پیش خدا عزیز شده.
بوی خونه رنگ آسمون همه و همه رنگ افطاره.
سر سفره افطاری که رسیدی دلت را پر بده به آسمون دعا، انجا که همه چیز بی ریاست و هر چی بخواهی مهیا .
برای دیگران هم دعا کن و بدون دیگه این ساعتا بر نمی گرده، قدرشو بدون این وقت با همه این وقتا فرق می کنه.آخه این لحظه، لحظه افطاره.
تا حالا شده بی حوصله باشید؟
بدترین حالتی است که تا حالا داشته ام.
اعصاب خوردی و مشغله های زندگی ، مطابقت نکردن افکار دیگران، یا دلخوری که از اطرافیان داریم، باعث می شود که ابروهایمان دست در دست یکدیگر بدهند. چشمانمان خمار می شود و ملولی که از ملالت زندگی در تمام بدن رخنه می کند، انگار دست ها و پایمان سست می شود.
در این حالت روانشناسان می گویند: بهتر است انسان قلم و کاغذی تهیه کند و هر چه به ذهنش می رسد بر روی آن بنویسید ولی خودمانیم آخه کی حوصله قلم و کاغذ را دارد.
اگر از بیرون وارد اتاق یا خانه شویم، دوست داریم در را آنچنان محکم ببندیم که چند تا آجرش بر روی زمین بی افته يا حتی اگه شده بر سر خودمون. یا اگر چیزی در دست داریم آنرا محکم بر روی زمین بکوبیم. یا چیزی را پرت کنیم.
یکبار سنگی بر دستم آمد و در این حالت آنرا به شیشه ای کوبیدم، صدای شکستنی آمد و دلی که آرام گرفته بود. و شیشه ای که فرود آمده بود.
اصلا آدم سرش سنگینی می کند. برای همین باید دستش را به آن تکیه دهد. شايد هم هجوم افكار باعث اين سنگيني شده!
دلم می خواهد اشکهایم جاری شود اما نه برای این کار هم حوصله ندارم.
چه کنم؟!
کجا روم؟!
سرم را محکم به دیوار بکوبم ــــ آه... آنوقت درد می گیرد این هم راهش نیست.
خوب است کمی داد و فریاد کنم به همه چیز بد و بیراه بگویم.داد بزنیم آهای....
حتما می گویند کم آورده ، خودش را باخته.
آن وقت همسایه ها صدایمان را می شنوند و اطرافیان از آنچه نمی خواهیم با خبر می شوند.
افکار شیطان مدام در ذهنمان می پیچد و کسی در ذهنمان درمورد اتفاقی که ما را بی حوصله کرده دفاع می کند، دعوا می کند، حرف می زند، راه می رود و غر غر می کند. تقصیر را بر گردن این و آن می اندازد و هزار اگر و اما می بافد.و دیگری هم آن آخر ذهنمان نشسته آرام است چیزی هم در دست دارد و هر چند وقت یکبار حرفی می زند.که درست تر است.اما ما نمی خواهیم بشنویم.
ــــ جاده کوهستانی که یک طرف آن کوه و طرف دیگر دره است. خود را بالاي صخره ای می بینیم که راه فراری برای آن نیست. راستش را بخواهید، تا حالا راهی برای رهایی پیدا نکرده ام. فقط بعضی وقتها خستگی چشمهایم را می سوزاند و خوابی مرا فرا می گیرد آنوقت خود را به دست او می سپارم و روحم در دستان خواب آرام می گیرد. و با چند نفس وارد دنیایی می شوم که آرامش دارد و آن موهبتی است که خدا برای من ارزانی داشته تا در اوج بی کسی به او پناه بیاورم. که او تنها ارامش هستی است.