
ازتنگنای محبس تاریکی
از مـنجلاب تیره این دنیا
بانـگ پرااز نیاز مرا بشو
آه، ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گـناه و تباهـی را
دل نیست این دلی که بمن دادی
در خون تپیده آه، رهایش کن
یا خالی از هوی وهوس دارش
یا پای بند مهـرو و فایش کن
تنها توآگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه، ای خداچگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویـی امـید جسـم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا بیاموزش
از برق چشـم غیر رمیدن را
عشقی بمن بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری بمن بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یکشب زلوح خاطر من بزدای
تصویر عشق ونقش فریبش را
خواهم به انتقام جفا کاری
در عشق تازه فتح رقیبش را
اه ای خدای که دست توانایت
بنیاد نهاد عالـم هستی را
بنمای روی واز دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جـام باده فـرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منـجلاب تیره این دنـیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا
اگر چه همه از زیبایی وبا نشاط بودن تابستان از باز شدن گلها ورنگارنگ شدن شهرها ،مسافرتها،دویدن درمسیرهای سرسبز،صاف پریدن از ازپله ها و غلط زدن در چمنهای سبز سرو صحبت دارند ،حالا که تمام مسافرهای تهرانی و اصفهانی به تنها پارک خوانسار یعنی سرچشمه آمده اند ازبزرگی و عظمت خدواند آنقدر سرزمین مرازیبا سرشته که هر فصل طرحی از نگارگره زیبایی هارا، به نمایش می گذارد چنانکه با دقت بنگری در فصل بعدی طبیعت چنان عشوه گری میکند که در کمتر جایی پیدا می شود. ساعت۸ صبح از فلکه سرچشمه به طرف فلکه امام قدم بزنید هنوز عطر تابستان می آید فلکه پر از گلهایی است که آنچه داشته اند رو کرده هر کدام چند رنگ علاوه بر آن برگها هم همنوایی می کنند آنها که تازه در آمده اند روشن تر، آنها که بودند سبز تر وآنهایی که قبل تر بودند تیره ترند. از کناره پیاده رو بوی خاک نم زده می آید به بالا نگاه کنید ودید خود را وسیعتر کنید چگونه شاخه ها سر در گریبانه یکدیگر کرده اند تا تاجی سبز برای عبور تو درست کنند. موسم عشق را نجوا میکند،آن جلوتر کرکره مغازه ای بالا میرود وتو بی حواسی پایت را بر روی اولین برگ روییده بهار واولین زرد پاییزی می گذاری آن طرف شوروشوق زندگی را در کودکانی که به مدرسه می روند می بینی با کوله پشتی هایی که بوی مداد تراش را می دهند تا آن پایین که می رسی تمام غصه ها آه می شوند واز گلوی تو بیرون می آید تا دلت را آرامش بخشد اما همین نیست زمستان هم صدای کرچ کرچ برفها، بخاری که از سر پنجره نانوایی شمیم تو را پر از بوی نان می کند از پشت شیشه ها ،قطرات آب می لغزند وپایین می آیند برف یکدست شهر را پوشانده انگار هزار حلقه نقره بر روی زمین ریخته کنار حوض فلکه قندیل ها پوشانده اند واز همین حالا بوی بهار می آید آب یکی از ناودانها بر روی درخت پیری ریخته واز بالا تا پایین یخ بسته است اینها را گفتم تا در اوج گرمای تابستان خنکای تصور زمستان یک لیوان آب در خاکشیریخی باشد برذائقه هنرمندان .
این نوشته های است که از افکار یک ناشناس بر می آید وقرار است در هر آپ مطلب از او بنویسیم.